ضرب المثل

 
بیلش را پارو کرده
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

بیلش را پارو کرده

می گویند، اگر کسی چهل روز پشت سر هم جلو در خانه اش را آب و جارو کند،حضرت خضر به دیدنش می آید و آرزو هایش را برآورده می کند.

سی و نه روز بود که مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد وجلو در خانه اش را آب می پاشید و جارو می کرد.او از فقر و تنگدستی رنج می کشید. به خودش گفته بود: اگر خضر را ببینم، به او می گویم که دلم میخواهد ثروتمند بشوم.مطمئن هستم که تمام بدبختی ها و گرفتاری هایم از فقر و بی پولی است.

روز چهلم فرا رسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد.

کمی بعد متوجه شد که مقداری خاروخاشاک آن طرف تر ریخته شده است. با خودش گفت: با اینکه آن آشغال ها جلوی در من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز کنم، هر چه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد . . .

مرد بیچاره با این فکر آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیارد و آشغال ها را بردارد. وقتی بیل به دست برمی گشت، همه اش به فکر ملاقات با خضر بود با این فکر ها مشغول جمع کردن آشغال ها شد.

ناگهان صدای پایی شنید، سر بلند کرد و دید پیر مردی به او نزدیک می شود؛ پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد.

مرد جواب سلامش را داد.

پیر مرد پرسید: صبح به این زودی اینجا چه میکنی؟

مرد جواب داد: دارم جلو خانه ام را آب و جارو میکنم؛ آخر شنیده ام که اگر کسی چهل روز تمام جلو خانه اس را آب و جارو کند، حضرت خضر را میبیند...

پیرمرد گفت: حالا برای چه می خواهی حضرت خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم ...

پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو . . .

مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدر جان! برو مزاحم کارم نشو...

پیرمرد اصرار کرد: حالا فکر کن من خضر باشم، هر آرزویی داری بگو . . .

مرد گفت: تو که خضر نیستی، خضر می تواند هر کاری که از او بخواهی انجام بدهد...

پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که می خواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم...

مرد که حال و حوصله ی بحث کردن نداشت، رو به پیرمرد کرد وگفت: اگر تو راست می گویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن ببینم...

پیرمرد نگاهی به آسمان کرد، چیزی زیر لب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت. در یک چشم به هم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد؛ مرد که به بیل پارو شده اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد ره گذر حضرت خضر بوده است. چند لحظه ای که گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوال پرسی کند و آرزوی اصلی اش را به او بگوید، اما از او خبری نبود.

مرد بیچاره فهمید که زحماتش به هدر رفته است، به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان به درد نمی خورد در حالی که از بیلش در تمام فصل ها می توانست استفاده کند.

از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش را پارو کرده است.