ضرب المثل

 
علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد

در زمان های دور، کشتی بزرگی دچار توفان شد و باعث شد که کشتی غرق شود. مسافران کشتی توی آب افتادند. در میان مسافران مردی توانست خودش را به تخته پاره ای برساند و به آن بچسبد

موج ها تخته پاره و مسافرش را با خود به ساحل بردند وقتی مرد چشمش را باز کرد، خود را در ساحلی ناشناخته دید بدون هدف راه افتاد تا به روستا یا شهری برسد. راه زیادی نرفته بود که از دور خانه هایی را دید، قدم هایش را تندتر کرد و به دروازه شهر رسید.

در دروازه ی شهر گروه زیادی از مردم ایستاده بودند، همه به سوی او رفتند، لباسی گران قیمت به تنش پوشاندند. او را بر اسبی سوار کردند و با احترام به شهر بردند

مسافر از این که نجات پیدا کرده خوشحال بود اما خیلی دلش می خواست بفهمد که اهالی شهر چرا اینقدر به او احترام می گذارند.

با خودش گفت: نکند مرا با کس دیگری عوضی گرفته اند . . .

مردم شهر او را یکراست به قصر باشکوهی بردند و به عنوان شاه بر تخت نشاندند

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید...


 
 
اگر پیش همه شرمنده ام پیش دزده رو سفیدم
نویسنده : Bi neshan - ساعت ٥:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

اگر پیش همه شرمنده
ام پیش دزده رو سفیدم

یکی از ثروتمندان، میهمانی باشکوهی ترتیب داد و از همه ی اشراف و
مقامات بلند پایه ی شهر دعوت کرد تا در میهمانی اش شرکت کنند.

همه ی میهمانان خوشحال به نظر می رسیدند. انواع و اقسام غذاها، میوه
ها، نوشیدنی ها، شیرینی ها و خوردنی هایی برای پذیرایی از میهمانان آماده شده بود،
خدمتگزاران از میهمانان پذیرایی می کردند.

یکی از خدمتگزاران بیمار و ضعیف بود و قدرت حرکت زیادی نداشت به همین
دلیل کارش شده بود که گوشه ای بنشیند و کفش میهمانان را جفت کند.

به خاطر ببیماری حال و حوصله ی خندیدن و خوش آمد گفتن هم نداشت، سرش
را پایین انداخته بود و کار خودش را می کرد.

ناگهان یکی از میهمانان با صدای بلندی گفت:"ساعتم! ساعت طلای
گران قیمتم نیست."

میهمانان دور مردی که ساعت طلایش گم شده بود، جمع شده بودند و هر کس
حرفی می زد:

مطمئین هستید که آن را با خودتان آورده بودید؟

نکند ساعتتان را توی خانه خودتان جا گذاشته باشید.

بهتر نیست جیب لباس هایتان را یکبار دیگر بگردید؟

شاید کسی ساعت شما را دزدیده باشد.

آخر اینجا کسی نیست که اهل دزدی باشد.

 

 به ادامه مطلب مراجعه کنید . . .


 
 
شتر دیدی، ندیدی
نویسنده : Bi neshan - ساعت ٥:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

شتر دیدی، ندیدی

مردی در صحرا به دنبال شترش می گشت تا اینکه به پسر باهوشی برخورد.
سراغ شتر را از او گرفت؛ پسر گفت: شترت یک چشمش کور بود؟ مرد گفت: بله . پسر
پرسید: آیا یک طرف بار شیرین و طرف دیگرش ترش بود؟ مرد گفت: بله ، حالا بگو شتر
کجاست؟ پسر گفت من شتری ندیدم.

مرد ناراحت شد و فکر کرد که شاید این پسر بلائی سر شتر او آورده و
پسرک را نزد قاضی برد و ماجرا را برای قاضی تعریف کرد.

قاضی از پسر پرسید: اگر تو شتر را ندیدی چطور مشخصات او را درست داده
ای؟

پسرک گفت: در راه، روی خاک اثر پای شتری دیدم که فقط سبزه های یک طرف
را خورده بود، فهمیدم که شاید شتر یک چشمش کور بود.

بعد دیدم در یک طرف راه مگس بیشتر است و یک طرف دیگه پشه بیشتر است. و
چون مگس شیرینی دوست دارد و پشه ترشی را، نتیجه گرفتم که شاید یک لنگه بار شتر
شیرینی و یک لنگه دیگر ترشی بوده است.

قاضی از هوش پسرک خوشش آمد و گفت: درست است که تو بی گناهی ولی زبانت
باعث درد سرت شد، پس از این به بعد شتر دیدی، ندیدی!

این مثل هنگامی کاربرد دارد که پر حرفی باعث دردسر شود. آسودگی در کم
گفتن است و چکار داری که دخالی کنی، شتر دیدی ندیدی و خلاص.


 
 
دعوا سر لحاف ملا بود
نویسنده : Bi neshan - ساعت ٥:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

دعوا سر لحاف من بود

در یک شب زمستانی سرد، ملا در رختخوابش خوابیده بود که یک باره صدای غوغا از کوچه بلند شد.

زن ملا به او گفت که بیرون برود و ببیند که چه خبر است.

ملا گفت: به ما چه، بگیر بخواب. زنش گفت: یعنی چه که به ما چه؟ پس همسایگی به چه درد می خورد.

سرو صدا ادامه یافت و ملا که می دانست بگو مگو کردن با زنش فایده ای ندارد، با بی میلی لحاف را روی خودش انداخت و به کوچه رفت.

گویا دزدی به خانه یکی از همسایه ها رفته بود ولی صاحبخانه متوجه شده بود و دزد موفق نشده بود که چیزی بردارد.دزد دز کوچه قایم شده بود همین که دید همسایه ها کم کم به خانه اشان باز گشتند و کوچه خلوت شد، چشمش به ملا و لحافش افتاد و پیش خود فکر کرد که از هیچی بهتر است. بطرف ملا دوید لحافش را کشید و به سرعت دوید و در تاریکی گم شد.

وقتی ملا به خانه برگشت زنش از او پرسید: چه خبر بود؟

ملا جواب داد: هیچی ، دعوا سر لحاف من بود و زنش متوجه شد که لحافی که ملا رویش انداخته بود دیگر نیست.

این ضرب المثل را هنگامی استفاده می کنند که فردی در دعوائی که به او مربوط نبوده ضرر دیده یا در یک دعوای ساختگی مالی را از دست داده است.


 
 
ما پوستین ول کردیم ، پوستین ما رو ول نمی کنه
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

ما پوستین ول کردیم ، پوستین ما رو ول نمی کنه

سیلابی از کوهستان جاری شده بود و از رودخانه می گذشت. مرد بی نوائی از آنجا عبور می کرد، چیزی در آب شناور دید و فکر کرد خیک یا پوستینی در آب شناور است

مرد لخت شد و خودش را به آب زد به امید اینکه آن را بگیرد و با فروشش چیزی برای خود بخرد

ولی آنچه سیلاب آورده بود نه پوستین بود نه خیک روغن ، بلکه یک خرس زنده بود که در سیلاب گرفتار شده بود

خرس دست و پا می زد تا دستش را به چیزی بند کند، همین که مرد نزدیک شد و دستش را دراز کرد که پوستین را بگیرد، خرس برای نجاتش به او چسبید؛ مردم دیدند که مرد نیز همراه سیل پیش می رود فریاد زدند: اگر نمی توانی پوستین را بیاوری ولش کن و برگرد.

مرد جواب داد: بابا، من پوستین را ول کردم، پوستین مرا ول نمی کند.

این مثل هنگامی استفاده می شود که فردی به امید سودی در کار دخالت کند و در آن گرفتار شود و اگر کسی به او نصیحت کند که از خیر این کار بگذر برای دفاع از خود این مثل را استفاده می کند.


 
 
فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه

موشی به نام فلفلی در دشت برای خودش لانه ای درست کرد و خیالش راحت بود زمستان را با خیال راحت سپری می کند.

یک روز گاوی برای علف خوردن به دشت آمد و روی لانه آقا موشه نشست و مشغول استراحت شد.

موش آمد و از آقای گاو خواهش کرد که از روی لانه اش بلند شود تا خراب نشود، ولی گاو هیچ توجهی به موش نکرد و گفت: "تو نیم وجبی به من دستور می دهی که از اینجا بلند شوم؛ می دانی من کی هستم، می دانی من چقدر قوی و پر زورم، حالا برو پی کارت و بگذار استراحت کنم."

موش دوباره خواهش و التماس کرد ولی فایده ای نداشت و گوش آقا گاو به این حرف ها بدهکار نبود. موش پیش خودش فکر کرد، حالا که با خواهش کردن مشکلش حل نشده باید کار دیگری بکند.

بعد یکدفعه روی آقا گاو پرید، گاو از خواب بیدار شد و خودش را تکان داد ، موش روی گوش او پرید و یک گاز محکم از گوش او گرفت. گاو از جایش بلند شد و شروع به تکان دادن سرش کرد ولی موش روی زمین پرید و در یک سوراخ پنهان شد و گاو نتوانست کاری کند.

وقتی گاو دوباره خوابش برد موش دم گاو را گاز گرفت و روی درخت پرید ، گاو از درد بیدار شد . خیلی عصبانی بود، سعی کرد که بالا بپرد و موش را بگیرد تا ادبش کند ولی دستش به او نمی رسید.

موش گفت: "اگه بازم روی لونه من بخوابی، گازت می گیرم."

گاو دید چاره ای ندارد جز اینکه از آنجا برود و جای دیگری بخوابد. گاو پیش خودش گفت: "فلفل نبین چه ریزه، بشکن ببین چه تیزه . با این قد و قواره فسقلی اش چه جوری حریف من شد."

موش با اینکه خیلی کوچکتر از گاو بود توانست مشکلش را حل کند.

پس کارایی هر کس و هر چیز به قد و قواره اش نیست، مثل فلفل قرمز، با اینکه کوچک است ولی وقتی می خوریم از بس تند است دهانمان می سوزد.


 
 
یک کلاغ، چهل کلاغ
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳٠
 

یک کلاغ، چهل کلاغ

ننه کلاغه صاحب یک جوجه شده بود، روزها گذشت و جوجه کلاغ کمی بزرگتر شد. یک روز که ننه کلاغه برای آوردن غذا بیرون می رفت به جوجه اش گفت: عزیزم تو هنوز پرواز کردن بلد نیستی نکنه وقتی من خونه نیستم از لانه بیرون بپری.

و ننه کلاغه پرواز کرد و رفت

هنوز مدتی از رفتن ننه کلاغه نگذشته بود که جوجه کلاغ بازیگوش با خودش فکر کرد که می تواند پرواز کند و سعی کرد که بپرد ولی نتوانست خوب بال و پر بزند و روی بوته های پایین درخت افتاد.

همان موقع یک کلاغ از اونجا رد میشد، چشمش به بچه کلاغه افتاد و متوجه شد که بچه کلاغ نیاز به کمک دارد. او رفت که بقیه را خبر کند و ازشان کمک بخواهد

پنج کلاغ را دید که روی شاخه ای نشسته اند گفت: چرا نشسته اید که جوجه کلاغه از بالای درخت افتاده."کلاغ ها با هم پرواز کردند تا بقیه را خبر کنند."

... تا اینکه کلاغ دهمی گفت: 

 

به ادامه مطلب مراجعه کنید . . .

 


 
 
باد آورده
نویسنده : Bi neshan - ساعت ٩:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

باد آورده

در زمان سلطنت خسرو پرویز بین ایران و روم جنگ شد و در این جنگ
ایرانیها پیروز شدند و قسطنطنیه که پایتخت روم بود به محاصره ی ارتش ایران درآمد و
سقوط آن نزدیک شد.

مردم روم فردی را به نام هرقل به پادشاهی برگزیدند. هرقل چون پایتخت
را در خطر می دید، دستور داد که خزائن جواهرات روم را در چهار کشتی بزرگ نهادند تا
از راه دریا به اسکندریه منتقل سازند تا چنانچه پایتخت سقوط کرد، گنجینه روم به
دست ایرانیان نیافتد.

این کار را هم کردند. ولی کشتی ها هنوز مقداری در مدیترانه نرفته
بودند که ناگهان باد مخالف وزید و چون کشتیها در آن زمان با باد حرکت می کردند،
هرچه ملاحان تلاش کردند نتوانستند کشتیها را به سمت اسکندریه حرکت دهند و کشتی ها
به سمت ساحل شرقی مدیترانه که در تصرف ایرانیان بود درآمد.

ایرانیان خوشحال شدند و خزائن را به تیسفون پایتخت ساسانی فرستادند.

خسرو پرویز خوش حال شد و چون این گنج در اثر تغییر مسیر باد به دست
ایرانیان افتاده بود خسرو پرویز آنرا (گنج باد آورده) نام نهاد.

از امروز به بعد هرگاه ثروت و مالی بدون زحمت نصیب کسی
شود، آنرا بادآورده می گویند.


 
 
خیاط هم در کوزه افتاد
نویسنده : Bi neshan - ساعت ٩:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

خیاط هم در کوزه
افتاد

در روزگار قدیم در شهر ری خیاطی بود که دکانش سر راه گورستان بود.
وقتی کسی میمرد و او را به گورستان می بردند از جلوی دکان خیاط می گذشتند.

یک روز خیاط فکر کرد که هر ماه تعداد مردگان را بشمارد و چون سواد
نداشت کوزه ای به دیوار آویزان کرد و یک مشت سنگ ریزه پهلوی آن گذاشت.

هر وقت از جلوی دکانش جنازه ای را به گورستان می بردند یک سنگ داخل
کوزه می انداخت و آخر ماه کوزه را خالی می کرد و سنگها را می شمرد.

کم کم بقیه دوستانش این موضوع را فهمیدند و برایشان یک سرگرمی شده بود
و هر وقت خیاط را می دیدند از او می پرسیدند چه خبر؟ خیاط می گفت امروز سه نفر تو
کوزه افتادند.

روزها گذشت وخیاط هم مرد. روزی مردی که از فوت خیاط اطلاعی نداشت به
دکان او رفت و مغازه را بسته یافت.

از همسایگان پرسید : خیاط کجاست؟

همسایه به او گفت : خیاط هم در کوزه افتاد .

و این حرف ضرب المثل شده و وقتی کسی به یک بلائی دچار می شود که پیش،
از آن حرف میزده، می گویند:"خیاط در کوزه افتاد".


 
 
فوت کوزه گری
نویسنده : Bi neshan - ساعت ٩:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٩
 

فوت کوزه گری

استاد کوزه گری بود که خیلی با تجربه بود و کوزه های لعابی که می ساخت خیلی مشتری داشت.

شاگردی نزد وی کار می کرد که زرنگ بود و استاد به او علاقه داشت و تمام تجربه های کاری خود را به او یاد داد.

شاگرد وقتی تمام کارها را یاد گرفت. شروع به ایراد گرفتن کرد و گفت مزد من کم است؛ و کم کم زمزمه کرد که من می توانم بروم و برای و برای خودم کارگاهی راه اندازی کنم و کلی فایده ببرم.

هرچه استاد کوزه گر از او خواهش کرد مدتی دیگر نزد او بماند تا شاگردی دیگر پیدا کند و کمی کارها را یاد بگیرد تا استاد دست تنها نباشد، پسرک قبول نکرد و او را دست تنها گذاشت و رفت.

شاگرد رفت و کارگاهی راه اندازی کرد و همانطور که یاد گرفته بود کاسه ها را ساخت و رنگ کرد و روی آن لعاب داد و در کوره گذاشت؛ ولی متوجه شد که رنگ کاسه های او مات است و شفاف نیست.

دوباره از نو شروع کرد و خاک خوبتر انتخاب کرد ودر درست کردن خمیر بیشتر دقت کرد و بهترین لعاب را استفاده کرد و آنها را در کوره گذاشت ولی باز هم مشکل قبلی به وجود آمد.

شاگرد فهمید که تمام اسرار کار را یاد نگرفته. نزد استاد رفت و مشکل خود را گفت، و از استاد خواهش کرد که او را راهنمایی کند.

استاد از او پرسید که چگونه خاک را آماده می کند و چگونه لعاب را تهیه می کند و چگونه آنرا در کوره می گذارد. شاگرد جواب تمام سوال ها را داد.

استاد گفت: درست است که هر شاگردی باید روزی استاد شود ولی تو مرا بی موقع تنها گذاشتی. بیا یک سال اینجا بمان تا شاگرد تازه هم قدری کار یاد بگیرد و آن وقت من هم تو را راهنمایی خواهم کرد و تو به کارگاه خودت برو.

شاگرد قبول کرد؛ یکسال آنجا ماند ولی هر چه دقت کرد متوجه اشتباه خودش نمی شد. یک روز استاد او را صدا زد وگفت بیا بگویم که چرا کاسه های لعابی تو مات است.

استاد کنار کوره ایستاد و کاسه ها را گرفت تا در کوره بگذارد به شاگردش گفت چشمهایت را باز کن تا فوت و فن کار را یاد بگیری.

استاد هنگام گذاشتن کاسه ها در کوره به آنها چند فوت می کرد. بعد از او پرسید: "فهمیدی؟". شاگرد گفت: نه!. استاد دوباره یک کاسه دیگر برداشت و چند فوت محکم به آن کرد و گرد و خاکی که از آن برخاسته بود به شاگرد نشان داد و گفت: این فوت و فن کار است، این کاسه که چند روز در کارگاه می ماند پر از گرد و خاک می شود در کوره این گرد و خاک با رنگ لعاب مخلوط می شود و رنگ لعاب را کدر می کند. وقتی آنرا فوت می کنیم گرد و غبار پاک می شود و لعاب خالص پخته می شود و رنگش شفاف می شود، حالا پی کارت برو که همه کارهایت درست بود و فقط همین فوت را کم داشت.

این مثل اشاره به کسی دارد که بسیار چیز ها میداند ولی از یک چیز مهم آگاهی ندارد. مثلهایی که به این موضوع دلالت دارند عبارتند از:

فلانی هنوز فوتش را یاد نگرفته

اگر کسی فوت این کار را به ما یاد می داد خوب بود

برو فوت آخری را یاد بگیر

همه چیز درست است و فقط فوتش مانده


 
 
یک خشت هم بگذار در دیک
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

یک خشت هم بگذار در دیک

عروس خودپسندی، آشپزی بلد نبود و نزد مادر شوهرش زندگی می کرد. مادر شوهر پخت و پز را بعهده داشت. یک روز مادر شوهر مریض شد و از قضا آن روز مهمان داشتند. عروس می خواست پلو بپزد ولی بلد نبود، پیش خودش فکر کرد اگر از کسی نپرسد پلویش خراب می شود و اگر از مادر شوهرش بپرسد آبرویش می رود و او را سرزنش می کند.

پیش مادرشوهرش رفت و سعی کرد طوری سوال کند که او متوجه نشود که بلد نیست آشپزی کند.

از مادرشوهر پرسید: چند پیمانه برنج بپزم که نه کم باشد، نه زیاد؟

مادرشوهر جواب سوال را داد و پرسید: پختن آنرا بلدی؟

عروس گفت: اختیار دارید تا حالا هزار بار پلو پخته ام؛ ولی اگر شما هم بفرمائید بهتر است.

مادرشوهر گفت:اول برنج را خوب باید پاک کنی.

عروس گفت: میدانم.

مادرشوهر گفت: بعد دوبار آنرا می شوئی و می گذاری نا چند ساعت در آب بماند.

عروس گفت: میدانم.

مادرشوهر گفت: برنجها را توی دیک می ریزی و کمی نمک می ریزی و می گذاری روی اجاق تا بجوشد.

عروس گفت: اینها را می دانم.

مادرشوهر گفت: وقتی دیدی مغز برنج زیر دندان خشک نیست، آنرا در آبکش بریز تا آب زیادی آن برود بعد دوباره آنرا روی دیک بگذار و رویش را روغن بده.

عروس گفت: اینها را می دانم.

مادرشوهر از اینکه هی عروس می گفت خودم میدانم، ناراحت شد و فکر کرد به او درسی بدهد تا اینقدر مغرور نباشد؛ برای همین گفت: یک خشت هم بر در دیک بگذار و روی آن هم آتش بریز و بگذار تا یک ساعت بماند و برنج خوب دم بکشد.

عروس گفت: متشکرم ولی اینها را می دانستم.

عروس به تمام حرف ها عمل کرد و آخر هم یک خشت خام بر در دیک گذاشت. ولی بعد از چند دقیقه خشت بر اثر بخار دیک وا رفت و توی برنجها ریخت.

عروس که رفت پلو را بکشد دید پلو خراب شده و به شوهرش گله کرد. شوهرش پرسید: چرا خشت روی آن گذاشتی؟

عروس گفت: مادرت یاد داد. راست که میگن عروس و مادرشوهر با هم نمی سازند.

مادرشوهر رسید و خنده کنان گفت: دروغ من در جواب دروغ های تو بود، من اینکار را کردم تا خودپسندی را کنار بگذاری و تجربه دیگران را مسخره نکنی.

عروس گفت: من ترسیدم شما مرا سرزنش کنید.

مادر شوهر گفت: سرزنش مال کسی است که به دروغ می خواهد بگوید که همه چیز را می دانم. هیچ کس از روز اول همه کارها را بلد نیست ولی اگر خودخواه نباشد بهتر یاد می گیرد. حالا هم ناراحت نباشید، من جداگانه برایتان پلو پخته ام و حاضر است بروید آنرا بیاورید و سر سفره ببرید.

این مثال وقتی به کار می رود که کسی چیزی بپرسد و بعد از شنیدن جواب بگوید:"خودم همین فکر را می کردم" و با این حرف راهنمائی طرف را بی منت کند و به او طعنه می زنند و می گویند: یک خشت هم بگذار در دیک


 
 
بین همه پیامبرها جرجیس انتخاب کرده
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

بین همه پیامبرها جرجیس انتخاب کرده

روزی روباه، خروسی را گرفت و دوید تا او را در یک جای امن بخورد.

خروس که جان خود را در خطر دید سعی کرد که حقه ای به روباه بزند تا او دهانش را باز کند و از دست او فرار کند بنابراین به او گفت: اگر مرا ول کنی در حق تو دعای خیر می کنم.

اما روباه که خیلی زرنگ بود جواب نداد و در دلش گفت: اگر دعای تو اجابت می شود برای خودت دعا کن.

خروس دوباره گفت: اگر مرا آزاد کنی هر شب یک مرغ چاق و چله برایت می آورم.

روباه جواب نداد و در دلش گفت: تمام کسانی که گرفتار می شوند همین حرف را می زنند.

خروس هر چه حرف زد و سعی کرد که روباه جوابی به او بدهد موفق نشد تا اینکه وارد خرابه ای شدند؛ خروس دید که دیگر فرصتی برای او نمانده است، به روباه گفت: حالا که می خواهی مرا بخوری در این دم آخر از تو خواهشی دارم، من خروس دین داری هستم لااقل قبل از خوردنم نام یکی از پیغمبرها را ببر تا راحتتر بمیرم و او را به خدا قسم داد که نام یکی از پیغمبر ها را ببرد.

خروس می خواست تا از فرصت استفاده کند و هنگامیکه روباه دهنش باز می شود تا نام یک پیغمبر را ببرد، فرار کند.

روباه که خیلی زرنگ بود متوجه منظور خروس شد، ولی چون دلش به حال خروس سوخت خواست تا آرزوی او را برآورده کند و همانطور که گردن خروس را با دندانش گرفته بود گفت: جرجیس(جرجیس یکی از پیامبران عهد قدیم است) و با این حیله هم خواست خروس را برآورده کرد و هم مجبور نبود که دهانش را باز کند.(شما می دانید چرا مجبور نبود دهانش را باز کند؟)

این ضرب المثل زمانی استفاده می شود که کسی از میان چیزهای مهمتر و معروف، چیز گمنامی را انتخاب کند؛ یا چیزی را پیدا کند که مناسب حال او باشد.


 
 
بیلش را پارو کرده
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

بیلش را پارو کرده

می گویند، اگر کسی چهل روز پشت سر هم جلو در خانه اش را آب و جارو کند،حضرت خضر به دیدنش می آید و آرزو هایش را برآورده می کند.

سی و نه روز بود که مرد بیچاره هر روز صبح خیلی زود از خواب بیدار می شد وجلو در خانه اش را آب می پاشید و جارو می کرد.او از فقر و تنگدستی رنج می کشید. به خودش گفته بود: اگر خضر را ببینم، به او می گویم که دلم میخواهد ثروتمند بشوم.مطمئن هستم که تمام بدبختی ها و گرفتاری هایم از فقر و بی پولی است.

روز چهلم فرا رسید. هنوز هوا تاریک و روشن بود که مشغول جارو کردن شد.

کمی بعد متوجه شد که مقداری خاروخاشاک آن طرف تر ریخته شده است. با خودش گفت: با اینکه آن آشغال ها جلوی در من نیست، بهتر آنجا را هم تمیز کنم، هر چه باشد امروز روز ملاقات من با حضرت خضر است، نباید جاهای دیگر هم کثیف باشد . . .

مرد بیچاره با این فکر آب و جارو کردن را رها کرد و داخل خانه شد تا بیلی بیارد و آشغال ها را بردارد. وقتی بیل به دست برمی گشت، همه اش به فکر ملاقات با خضر بود با این فکر ها مشغول جمع کردن آشغال ها شد.

ناگهان صدای پایی شنید، سر بلند کرد و دید پیر مردی به او نزدیک می شود؛ پیرمرد جلوتر که آمد سلام کرد.

مرد جواب سلامش را داد.

پیر مرد پرسید: صبح به این زودی اینجا چه میکنی؟

مرد جواب داد: دارم جلو خانه ام را آب و جارو میکنم؛ آخر شنیده ام که اگر کسی چهل روز تمام جلو خانه اس را آب و جارو کند، حضرت خضر را میبیند...

پیرمرد گفت: حالا برای چه می خواهی حضرت خضر را ببینی؟

مرد گفت: آرزویی دارم که می خواهم به او بگویم ...

پیرمرد گفت: چه آرزویی داری؟ فکر کن من خضر هستم، آرزویت را به من بگو . . .

مرد نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: برو پدر جان! برو مزاحم کارم نشو...

پیرمرد اصرار کرد: حالا فکر کن من خضر باشم، هر آرزویی داری بگو . . .

مرد گفت: تو که خضر نیستی، خضر می تواند هر کاری که از او بخواهی انجام بدهد...

پیرمرد گفت: گفتم که، فکر کن من خضر باشم هر کاری را که می خواهی به من بگو شاید بتوانم برایت انجام بدهم...

مرد که حال و حوصله ی بحث کردن نداشت، رو به پیرمرد کرد وگفت: اگر تو راست می گویی و حضرت خضر هستی، این بیلم را پارو کن ببینم...

پیرمرد نگاهی به آسمان کرد، چیزی زیر لب خواند و بعد نگاهی به بیل مرد بیچاره انداخت. در یک چشم به هم زدن بیل مرد بیچاره پارو شد؛ مرد که به بیل پارو شده اش خیره شده بود، تازه فهمید که پیرمرد ره گذر حضرت خضر بوده است. چند لحظه ای که گذشت سر برداشت تا با خضر سلام و احوال پرسی کند و آرزوی اصلی اش را به او بگوید، اما از او خبری نبود.

مرد بیچاره فهمید که زحماتش به هدر رفته است، به پارو نگاه کرد و دید که جز در فصل زمستان به درد نمی خورد در حالی که از بیلش در تمام فصل ها می توانست استفاده کند.

از آن به بعد به آدم ساده لوحی که برای رسیدن به هدفی تلاش کند، اما در آخرین لحظه به دلیل نادانی و سادگی موفقیت و موقعیتش را از دست بدهد، می گویند بیلش را پارو کرده است.


 
 
کفگیر به ته دیک خورده
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

کفگیر به ته دیک خورده

برای پختن پلو به مقدار زیاد از قابلمه های بزرگی به نام دیگ استفاده می کنند. و از قاشق های بزرگی به نام کفگیر برای هم زدن و کشیدن پلو استفاده می شود.

در زمانهای قدیم که مردم نذر می کردند و غذا می پختن، مردم برای گرفتن غذای نذری صف می کشیدند. از آنجا که جنس کفگیرها فلزی بود وقتی به دیک می خورد صدا می داد.

هنگامی که غذا در حال تمام شدن بود و پلو به انتها می رسید این کفگیر در اثر برخورد به دیک صدا می داد و آشپزها وقتی که غذا تمام می شد کفگیر را در ته دیک می چرخاندند و با اینکار به بقیه کسانی که در صف بودند خبر می دادند که غذا تمام شده است.

کم کم این کار به صورت ضرب المثل درآمد و وقتی کسی از آن ها سوال می کرد که غذا چی شد، می گفتند از بد شانسی وقتی به ما رسید کفگیر به ته دیک خورد (یعنی غذا تمام شد).

امروزه از این ضرب المثل موقعی استفاده می شود که می خواهند به فردی بگویند دیر رسیده و دیگر مثل قبل توانایی یا ثروت قبلی را ندارد و قادر به کمک کردن او نیستند.


 
 
آستین نو، بخور پلو
نویسنده : Bi neshan - ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/٢٧
 

آستین نو، بخور پلو

روزی ملا نصرالدین به یک مهمانی رفت و لباس کهنه ای به تن داشت. صاحبخانه با داد و فریاد او را از خانه بیرون کرد.

او به منزل رفت و از همسایه خود، لباس گرانبها به امانت گرفت و آنرا به تن کرد و دوباره به همان میهمانی رفت.

اینبار صاحبخانه با روی خوش جلو آمد و به او خوش آمد گفت و او را در محلی خوب نشاند و برایش سفره ای از غذا های رنگین پهن کرد.

ملا از این رفتار خنده اش گرفت و پیش خودش فکر کرد که این همه احترام به خاطر لباس نو اوست.

آستین لباسش را کشید و گفت: آستین نو بخور پلو ، آستین نو بخور پلو.

صاحبخانه که از این رفتار تعجب کرده بود از ملا پرسید که چکار می کنی؟

ملا گفت: من همانی هستم که با لباسی کهنه به میهمانی تو آمدم و تو مرا راه ندادی و حال که لباسی نو به تن کرده ام اینقدر احترام می گذاری؛ پس این احترام به خاطر لباس من است نه به خاطر من، پس آستین نو بخور پلو، آستین نو بخور پلو...